تبليغاتX
تمام هستی من
تقدیم به انکه دوستش دارم
در پیچ و خم زندگی شاید فراموشت کنم

زندگی شاید ندارد باید فراموشت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 12:4  توسط اگرین | 
وقتی دلم برات تنگ می شه حس نمیکنی

وقتی میخوام پیشم باشی نیستی

وقتی بغض میکنم چراشو نمیدونی

وقتی اشک میریزم دست تو نیست که اشکامو پاک کنه

وقتی دلم میگیره تو چشمام اینو نمیخونی....

با همه اینها بازم میگی دوست منی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:54  توسط اگرین | 
بغض هم برای خودش رویایی داشت

دلش میخواست لبخند بزند اما نمیتوانست

از همان نزدیکی بوی باران را حس کرد...

بغض ترک خورد و نم نم بارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 17:36  توسط اگرین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 17:51  توسط اگرین | 

میخوانمت به نام سکوت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 19:22  توسط اگرین | 
 
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 19:12  توسط اگرین | 
خدایا

گر چه کفر است

ولی شبی از این شبها

یک لحظه

فقط یک لحظه.....

خودت را جای من بگذار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 16:57  توسط اگرین | 
خدایا

نمیدونم تا کی و تا کجای اندوه باید برسم

چند شب باید دعا کنم که چشمام دیگه فردایی رو نبینن

مگه من بنده تو نیستم پس چرا منو دوست نداری

چرا دعامو  جواب نمیدی

ولی من باز امید دارم

همیشه یه راه برا رسیدن به آرزو هست

حتی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 17:27  توسط اگرین | 
image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:24  توسط اگرین | 

مانده ام

مرا راهی نیست جز .....

اما دلم ماندگار است

و تو تنها دلیل   بودن دل من

ولی جاده ای ناخواسته  مرا میخواند......

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 12:54  توسط اگرین | 

خیلی سخته

که هم تو آسمون و هم تو زمین

تنها باشی

تنهای تنها.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 12:5  توسط اگرین | 
 

 

اما  من  و تو
دور از هم مي پوسيم
 غمم  از وحشت  پوسيدن نيست
  غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
 ديگر  از من  تا خاك  شدن راهي  نيست
 از سر اين  بام
اين صحرا  ، اين  دريا
پر خواهم  زد ،  خواهم مرد
  غم  تو ، اين  غم  شيرين  را
  با  خود  خواهم برد
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 18:48  توسط اگرین | 
حرفهایت ستاره ای در آسمان تاریک دلم هستند

و اشکهایت مروارید درخشانی در دل صدف

و لبخندت نوری در سیاهی شب!

میخواهم بنویسم جوابی در حرفهایت برای بی ریاترین اشکها

و برای مهربانترین دستها!

آنجا که غروب زیباترین شعر زندگی است

و آنجا که هر کس مهربانتر است ثروتمند ترو هر کس باران را بیشتر بفهمد زیباتر

تو در کنار دریای مهر مینشینی و کلمات پر مهرت را بر کاغذ دل می نویسی

کاغذی که جنسش از گلهای یاس و قلمی که مرکبش از شبنم گلهاست.

حال خود بگو

                          من در جواب حرفهایت چه بنویسم!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 0:6  توسط اگرین | 
و باز همان سکوت آشنای غربت

لحظه های بی تو بودن ثانیه های بی تو مردن

و باز شبی با یادتو و بی حضور تو سر بر بالین نهادن

و باز نوشتن و نوشتن.....

برایت مینویسم از تمام شبهایی که چشم به ستارگان دوخته بودم و به تو می اندیشیدم

برایت مینویسم از لحظه هایی که در نبودنت گریستم

و از ثانیه هایی که در خزان انتظار پرپر کردم

وتو میخوانی قطره ای از دریای غصه های کسی را که در شادی دیدار تو خواب بر خود حرام کرده

و من به قاصدک می سپارم تا آوازهای شانه ام را در گوش تو زمزمه کند

آنگاه که در ترنم بالهای سپید فرشتگان به خواب رفته ای

                                                                             برای تو مینویسم

                                                                                                       تو بخوان!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 1:19  توسط اگرین | 
به امید روزهای طلایی

و رسیدن به هر چه که از خدا میخواهید

سر سفره هفت سین فرشته بهار منتظره که شما دست اونو بگیرین

و وجودشو لمس کنین

پس حس لمس بهار مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23:22  توسط اگرین |