![]() |
![]() |
|
| تقدیم به انکه دوستش دارم |
|
نفس هایم سنگین شده است
مثل حضورم بر این دنیای خاکی گویا من تنها موجودی از این نوعم در این خاکی همه جا پر شده از وجوده " آدم " که حتی لفظش بر زبانم سنگینی می کند خسته ام از سنگینی این کلمه خسته ام از این دنیای کوچک قفس که برای من تنگ می نماید و من برای آن وزنی اضافی خسته ام از این تکرار اجباری شبانه روز که هنوز غروب ها دلتنگ اند و هنوز شب ها طولانی و هنوز کلماتی که برای بودن باید بر این برگه ها جان بسپارند و چه واژهء نامفهومی است مرگ برای این مردم که حتی با گفتنش محک.مت می کنند به پوچی و من اکنون پوچ ترینم میان این همه زنده و غریبه ام با این قفس خفقان آور . اگر قبلاً به شوق بازگشتش لحظه ها را می شماردم اکنون به عشق رجعتم لحظه شماری می کنم که این آدم های از جنس دود و پر غبار برایم بسیار دورند واژه هایم از جنس سنگ اند و از نوک این قلم به سمت ذهنم پرتاب می شوند دیگر حتی خسته ام از این نوشتن های سخت که یک بار هم پاسخم را نمی دهند این نوشته ها که " پایان کجاست ؟ من خسته ام ، انتها کجاست ؟ " ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 11:38 توسط اگرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
پندهای زندگی ماه من عروسک سکوت ستاره حس پرواز در اوج بی تو هرگز با تو بابات نمیذاره |
|
RSS
|