![]() |
![]() |
|
| تقدیم به انکه دوستش دارم |
|
گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان نامي از دوست داشتن باقي نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را و تهي شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکي به ياد همه خاطره ها .... وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم... بي تفاوت مي گذرم.... شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد.. دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟ وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستي نجاتم دهي.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:22 توسط اگرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
پندهای زندگی ماه من عروسک سکوت ستاره حس پرواز در اوج بی تو هرگز با تو بابات نمیذاره |
|
RSS
|